close
چت روم
داستان من و زن دایی الهام
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
موضوعات
آرشیو
  • 1395
  • 1393
  • 1392
  • 1391
  • 1390
  • صفحات جانبی
    آخرین کاربران
    آخرین ارسالی های انجمن

    عنوان پاسخ بازدید توسط
    عکسهایی از مهراوه شریفی نیا - بدون روسری (دختر محمدرضا شریفی نیا ) برای اعضا 11 4032 lrig
    تنها راه ادب کردن دختراا 8 1916 maryamjoon
    شکنجه وحشتناک نوعروس نوجوان + عکس(+۱۸) 9 3653 ewq
    بی ادبی یه دختر..... 13 2599 zaaf74
    اینم یه ضد حال به دخملا .....!!! 6 1465 zaaf74
    ﭼـﺮﺍ ﻓـﮑـــﺮ ﻣﯽ ﮐـﻨـﯽ 1 322 zaaf74
    حرف دل 1 279 zaaf74
    شهوت 14 4366 zaaf74
    فرق دختر هرزه با پسر زرنگ!!!!!!!!!!!!!! 15 3067 zaaf74
    خدا چرا دل من و شکستن؟! :16: 1 448 ava
    عشق چیست؟ 1 430 ava
    فقط خدا می داند که چقدر دلم برایت ضعف می رود 1 386 ava
    آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟ 1 364 ava
    دوباره دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 344 ava
    دیدی گفتم؟ که یه روز پر میکشی تو هوام؟ 1 369 ava
    من و تو 1 357 ava
    داستان یه پسر و یه دختر در حال آرزو کردن 1 765 ava
    وقتی دلم شکست................. 1 368 ava
    نامه یک دختر به همسر آینده اش!! 1 659 ava
    کی دامنه.TK میخواد به من اطلاع بده تا براش درست کنم 0 310 alone
    آخه تا کی انتظار؟؟؟؟ 0 305 alone
    گـاهـی دلِـت مـیـخـواد هـمـه بـغـضـات 0 266 alone
    قصه ما به سر رسید 0 298 alone
    آرزوت چیه؟ 0 354 alone
    وقتی مرا... 0 295 alone


    داستان من و زن دایی الهام

    221 بازدید پنجشنبه 17 مهر 1393 داستان,داستان کوتاه,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

     

     

    داستان من و زن دایی الهام.....

     

     

    در ادامه مطلب

     


    داستان برمیگرده به خیلی وقت پیش تر ازاینا،موقعی که من همش ۷ سالم بود و عزیز دردونه دایی محسن.اون زمان هر پنجشنبه دایی می اومد خونه ما و شب بند و بساط شامو برمیداشتیم و با پیکان آلبالویی دایی می زدیم بیرون ،بعد از شام دایی بازم بر میگشت خونه ما و تا نصفه های شب باهم شوخی میکردیم و خوش میگذروندیم،وسطای هفته هم که هرروز با دایی بودم و همیشه تو ماشین منو میذاشت تو بغلش و رانندگی میکرد،هنوز که هنوزه مزه بستنی هایی که برام میخرید زیر زبونم مونده و “جون دل دایی” که هروقت صداش میکردم ،بهم میگفت ،توگوشمه.اما از وقتی که اسم الهام تو خونه پیچید همه چی عوض شد،اولش دایی زیر بار نمیرفت ،اما مامانم هی ازش تعریف میکرد و میگفت بین همه همکاراش تکه ،اما بازم دایی زیر بار نمیرفت که نمیرفت تا اینکه یه روز پنجشنبه وقتی از مدرسه برگشتم دیدم یه خانوم خوشگل تو آشپزخونه داره به مامان کمک میکنه ،نمیدونستم کیه اما واقعا خوشگل بود و یه لباس خیلی قشنگی هم تنش کرده بود ،نمیدونم چرا از همون لحظه اول که دیدمش یه حس غریبی بهش پیداکردم،همچین بفهمی نفهمی ازش بدم اومد!
    دایی مثل هرهفته ناهار اومد پیشمون و مامان و الهام سفره روچیدن ،دایی اصلا حواسش بمن نبود ،زیاد باهام حرف نمیزد ،شوخی نمیکرد ،همش چشمش به الهام بود.ناهار رو که چیدن ،مامان گفت :امروز ناهار دستپخت الهام جونه و دایی بدون اینکه حتی یه قاشق خورده باشه شروع کرد به تعریف از دستپخت الهام خانوم و چقدر ازاین کارش بدم اومد چون داشت دروغ میگفت.
    ناهارو که خوردیم دایی مثل هرهفته نیومد تو اتاق من که باهام گیم بازی کنه ،گفت میخواد تلویزیون تماشاکنه ،منم ناچار رفتم نشستم تو بغلش ،اما مامان رفت اون یکی اتاق و بهم گفت که منم باهاش برم ،اما من دلم میخواست  تو بغل دایی بشینم ،اما مامان اصرار کرد که برم بیرون ،قبول نکردم ،اومد که بزور ببرتم ،از دایی خواستم که کمکم کنه و نذاره که منو ببره بیرون ،اما دایی بهم گفت که بهتره به حرف مامان گوش کنم ،بازم دلم شکست ،وقتی داشتم میرفتم پای الهامو محکم لگد کردم.
    اون شب دایی مارو نبرد بیرون و عوضش الهامو برد برسونه خونشون ،برنامه پنجشنبمون زهرمار شد.
    یه هفته بعد عقد کنان دایی و الهام بود و بعد از اون دیگه دایی کمتر بهم می رسید و منو کمتر میبرد بیرون ،هروقت هم که میخواست ببره زندایی الهام هم باهامون بود و اصلا بهم خوش نمیگذشت چون دایی حواسش فقط به اون بود ،منم خوب میتونستم از پس الهام بربیام ،مثلا موقعی که حواسش به وراجی بود فلفل میریختم توغذاش ،یا وقتی سوپ میکشیدم ،بشقابو ول میکردم رولباسش و وانمود میکردم که تعادلمو ازدست دادم ،یا  اینکه هر وقت میخواستیم بریم جایی ،بدو بدو میرفتم که اول من برسم به ماشین و جلو بشینم که یه بار زرنگی کرد و مجبور شدم عقب بشینم ،منم عوضش از همون عقب با قیچی چند جای مانتوشو سوراخ کرده بودم ، یه بارم وقتی تو خونه ما رفته بود حموم فلکه اصلی آب رو از ورودی بستم و همه فکر کردند آب از مرکز قطعه و چند ساعت موند تو حموم و هم از مهمونی رفتنش جا موند و هم اینکه سرما خورد،یه بارم درست وقتی میخواست از ماشین پیاده بشه  یه پوست موز انداختم زیر پاش و باکله رفت تو جوب ،هرچند دایی برای اولین بار دعوام کرد اما دلم خنک شد چون پنج شش ماهی پاش تو گچ بود.
    یکسال بعد دایی رو از اداره منتقل کردن به یه شهردیگه و یک ماه بعدش زندایی الهام رو هم با خودش برد ،چند ماه بعدشم شنیدیم که صاحب یه دختر شدن و همگی رفتیم پیششون ،همونقدر که از زندایی الهام متنفر بودم نسبت به بچشونم همون حسو پیداکردم و روز دوم بود که میخواستم از رو تخت هلش بدم پائین که مامان فهمید و نذاشت ،بعدش برگشتیم شهرخودمون.
    کم کم داشتم بزرگ میشدم ،اما نفرتی که از زندایی الهام و دخترش داشتم هرروز بیشتر میشد ،اوایل، سال به سال فقط موقع عید می اومدن دیدنمون ،اما من همیشه موقعی که اونا میومدن اینجا، میرفتم خونه عموم و تا روز رفتنشون به خونه برنمیگشتم.کم کم داییم ارتقاء پیداکرد و شد مدیر کل ادارشون و دیگه سرش خیلی شلوغ شد و همون سالی یه دفعه رو هم نمیتونستن که بیان و فقط هر دوسه سال یه بار مامان اینا میرفتن دیدنشون ،اما من دیگه هیچوقت نرفتم.
    ۲۰ سالی میشد که دایی اینا رفته بودن و تو این مدت  چند بار دایی برای ماموریت تنهایی اومده بود شهرما ،منم لیسانسمو گرفته بودم و تازه تو یه شرکت استخدام شده بودم و یواش یواش مامانم داشت تو گوشم زمزمه میکرد که باید زن بگیرم.راستش نمیگم بدم میومد اما هرکسی رو که پیشنهاد میکرد ،چنگی بدلم نمیزد.روزها همینطور پشت سر هم میگذشتن و بدون اینکه هیچ اتفاق خاصی بیفته هرروز صبح سوار سرویس میشدم و میرفتم سرکار و غروب برمیگشتم ،تا اینکه یه روز وقتی داشتم میرفتم بطرف ایستگاه سرویسمون ، یه دختر خانوم درحالیکه یه آدرس دستش بود ازم خواست که راهنماییش کنم ،با اینکه آدرس خونه خودمون بود اما اصلا تعجب نکردم ،چون کاملا عادی بود و هرچند وقت یکبار دانشجوهای مامان که نمره لازم داشتن میومدن خونمون ،از شانس من هم هیچکدومشون قیافه درست حسابی نداشتن که من شفاعتشونو بکنم ،اما این یکی واقعا خوشگل بود و حتی حاضر بودم بخاطرش اونقدر التماس مامان رو بکنم که یه بیست براش بگیرم.با خنده ازش پرسیدم ،نمره لازم دارین؟با تعجب گفت منظورتون چیه آقا؟
    وقتی برخورد جدیش رو دیدم دیگه ادامه ندام و با تت و پت فقط خونه رو نشونش دادم ،اما تا ظهر فکرم درگیرش بود ،دقیقا همون چیزی بود که من میخواستم ،خوشگل ،خوش هیکل ،خوش اندام و حتی صداش و حرف زدنش دقیقا اونی بود که من میخواستم.تا ظهر با خودم کلنجاررفتم و بالاخره تصمیم خودمو گرفتم که موضوع رو به مامان بگم و ازش بخوام که برام خواستگاریش بکنه و با این تصمیم اومدم خونه که یه هو خشکم زد چون همون دختر داشت تو آشپزخونه به مامان کمک میکرد ،هنوز متوجه ورود من به خونه نشده بودن و سرشون گرم کارشون بود ،منهم با ولع تموم داشتم از کنار در چشم چرونی میکردم ،اما وقتی شاخ درآوردم که دیدم اون دختر مامانمو داره عمه صدا میکنه!…
    فک کنم بقیه ماجرارو حدس زده باشین،درسته با هزار دلشوره و سرافکندگی مجبور شدم برم پابوس زندایی الهام که دخترشو خواستگاری کنیم و نمیدونین چقدر تو مجلس خواستگاری سوتی دادم و عرق ریختم ،اصلا انتظار نداشتم با اونهمه بلایی که سر زندایی آورده بودم و بااونهمه بی توجهی که کرده بودم ،تو خونه راهم بده ،ولی برخلاف انتظار با خوشرویی تموم تحویلمون گرفت و از اول خواستگاری تا آخرش فقط از خاطرات بچگی من میگفت و میخندید و من خیس عرق میشدم ،آخرش باخنده  عصاهایی رو که موقع شکستن پاش استفاده میکرده آورد و نشون داد و گفت که اینارو نگه داشته بوده تا یه روز بزنه پای زن منو بشکنه و بده به اون ،اما ظاهرا دیگه بدردش نمیخورن چون قراره دختر خودش همسرم بشه ،باشنیدن این حرف نزدیک بود بپرم بغلش کنم و بخاطر تموم بدیهایی که درحقش کردم معذرت بخوام …
    الان چند سالی میشه با دخترداییم ازدواج کردم و هنوز که هنوزه خاطرات مادر زنم از بچگی های من ،بهترین سرگرمی شب نشینی های خونوادگیمونه

    پست های مرتبط :


    ارسال نظر
    نظری
    (نظری) می گوید :

    خیلی وبلاگ عالی و خوبی داری لذت بردم واقعا
    من هم البته یه وب دارم که متاسفانه کسی به من سر نمی زنه و تنهام www.b2love.rzb.ir
    دوست داری بیا نیامدی هم اشکال نداره بازم ممنون
    موفق باشی

    دریافت پنل رایگان به همراه خط اختصاصی با پیش شماره 50005
    (دریافت پنل رایگان به همراه خط اختصاصی با پیش شماره 50005) می گوید :

    باسلام خدمت شما مدیر عزیز

    جهت ثبت نام پنل اس ام اس رایگان با همراه خط اختصاصی با پیش شماره 50005 می توانید به آدرس

    http://50005.mida-co.ir

    مراجعه نمائید.

    منتظر حضور گرمتون هستیم

    mida-co.ir

    پیشنهاد یک کسب کار هوشمندانه
    (پیشنهاد یک کسب کار هوشمندانه) می گوید :

    با سلام خدمت شما

    این پیام احتمالا آینده ی تجاری شما را متحول خواهد کرد

    شما می توانید با حداقل سرمایه ی اولیه ،

    صاحب جامع ترین مرکز فروشگاهی و خدماتی شهرتان شوید

    جهت کسب اطلاعات بیشتر به وبسایت WWW.IBP24.ORG مراجعه نمایید

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی

    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    ورود به سایت
    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    آمارگیر
      آمار مطالب
      کل مطالب : 492
      کل نظرات : 184
      آمار کاربران
      افراد آنلاين : 1
      تعداد اعضا : 556
      آمار بازديد
      بازديد امروز : 17
      بازديد ديروز : 43
      بازديد کننده امروز : 7
      بازديد کننده ديروز : 18
      گوگل امروز : 0
      گوگل ديروز: 0
      بازديد هفته : 239
      بازديد ماه : 752
      بازديد سال : 4,772
      بازديد کلي : 380,742
      اطلاعات شما
      آي پي : 54.82.73.21
      مرورگر :
      سيستم عامل :
    مطالب جدید
    • بانک جامع کانال های تلگرام
    • چت روم سایت
    • خوش آمدید
    • رنگین کمانی از جنس تو
    • جمله های دلنشین....
    • تا جایی که فهمیده‌ام قرار نبوده......
    • دنـیـای مـجـازی
    • داستان س..ک.. من و رامین
    • داستان من و زن دایی الهام
    • توی کدوم فازی
    • شعر کلیپس
    • عکسهای جذاب سلنا گومز
    • تا به حال به انگشتات دقت کردی ؟!
    • متن
    • ترول خنده دار/ موتری در پیاده رو
    • ترول خنده دار/ رانندگی و پیاده روی
    • عمه جکی جان در ورژن ایرانی
    • یک روز آقا پسرا چطور میگذره ؟ (طنز)
    • مونالیزا بدبخت
    • کاریکاتور/ تقلب
    • اس ام اس خنده دار
    • شكلك هاي فيسبوك
    • چندين شكلك جذاب
    • در حسرت ماهي /عكس
    • دختر به اين ميگن
    • زيباي خفته زبان دراز
    • حمام با فيل /عكس طنز
    • اينجا بحرين است /عكس
    • چند راه برای بازی کردن با اعصاب دیگرون
    مطالب پربازدید
    • عکس بازیگر زن ایرانی بدون حجاب در زیارتگاه
    • عکس هایی از خفت کردن یک دختر 8 ساله توسط یه پسر
    • جماع حیوانات
    • شنای زنان +18
    •  عکس های بی حجاب مهناز افشار در سوئد
    • بازرسی بدنی با مالیدن اندام های جنسی بازیگر زن و دختر شایسته آمریکایی در فرودگاه + عکس
    • خوش آمدید
    • انتشار عکس نیمه برهنه و لخت گلشیفته فراهانی در اینترنت + عكس
    • عروسک دختر و پسر
    • سوتي ناجور در دانشگاه پيام نور 18 +
    • قویترین فیلتر شکن دنیا
    • مسخره کردن دختر چادری در قزوین :
    • عکس از تجاوز گروهی این بار در خیابان های تهران18+ (برای اعضا)
    • عکس های دیدنی از پوشش متفاوت مهناز افشار
    • همه اون چیزایی که دختر خانوم ها از پسر ها میخوان + عکس
    • بهترین داف های جهان/عکس
    • دست دادن آزادانه بازیگر زن ایرانی با مردان خارجی + عکس
    • تصاویر بسیار بسیار زیبا وخنده دار +18
    • جملات زیبا درباره امام علی علیه السلام
    • تصاویـر زیبـای عـاشقانـه و رومـانتیـک
    • شیک پوش ترین مادران باردار 2011 !!! + عکس
    • 31 عکس بسار زیبا از شبنم قلی خانی
    • دخترها در مدارس!
    • عکس های جدید و زیبای ترلان پروانه
    • عکسهای لاله اسکندری و ستاره اسکندری در برنامه زنده رود
     

    irkanal